مرسانامرسانا، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

نوزاد من

اولین تولد پرنسس من

دخترم!! یک بهار ، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...عشقم نفسم فرشته من امروز یک ساله شدی تولدت مبارک بهترین هدیه خدا دوستت دارم و برایت آرزوی خوشبختی و سلامتی و آیندهای روشن دارم             ...
6 مرداد 1394

اولین سفر جاده ای

مرسانای من 11 آذر رفتیم تهران خونه خاله الهام 4 روز موندیم تو جادها همش خوب بودی گلم اصلا  اذیت نکردی عروسکم 13 آذر پنج شنبه هام بردیمت سرزمین عجایب اولین باری بود که رفتی شهربازی خوشگل من به همه جا با دقت نگاه می کردی ...
25 آذر 1393

واکسن چهار ماهگی دخترم

عروسک مامان 5 آذر واکسن چهار ماهگیتو زدیم و زدی زیر گریه ولی زود آروم شدی و خوابیدی آخه دو ساعت قبلش بهت 12 قطره استامینوفن دادم. اومدیم خونه 2 ساعتی خوابیدی و بعد با جییییغ بیدار شدی این دفعه خیلی بیشتر از دو ماهگیت بی تابی کردی عزیزم تبت تا 38/3 هم رفت هر 4 ساعت بهت قطره استامینوفن دادم و مامان جونم پاشویت می کرد تا تبت بیاد پایین شب تا صبح هم بالای سرت بیدار نشستم که خدای ناکرده تبت بالا نره عزیزم فرداش دیگه خوب شدی فقط شب دوم هم یه خورده داغ شدی و قطره خوردی و خوب خوب شدی...راستی به نی نی های دو ماهه واکسن پنج گانه می زدن ولی شما رو چون سری اول سه گانه زده بودید همون سه گانه زدن عششششششقم. دوست دارم   ...
7 آذر 1393

دخترک من

دختر مامان چند روزیه که با صدا می خندی عشقم الهی فدای اون خندیدنت بشم من تازه بیست روزی هم میشه که دمر میشی خانم خانما ...
22 آبان 1393

اولین سفر

عزیزم همونطور که نذر کرده بودم اولین سفرت مشهد باشه پنجشنبه 24 مهر رفتیم مشهد      و 26ام برگشتیم و 3 بار بردمت حرم و مهمون خونه حضرت هم رفتیم واونجا چند تا قطره آب بهت دادم خوردی!! کلی لباس گرم برده بودیم ولی هوای مشهد خیییلی خوب بود خدا را شکر وتو هم دختر خیلی خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی اونجا واسه همه نی نی ها مخصوصا نی نی وبلاگیها دعا کردیم که انشالا همیشه همتون سالم و سر حال باشید می خوام عکس بذارم ولی نمی دونم چرا آپلود نمیشه   ...
27 مهر 1393

اولین دیدار

اولین بار ساعت 4 بعد از ظهر روز پنجم مرداد مرسانامو دیدم خانم پرستار آوردت وگفت این فینگیلی مال کیه؟ منم به زور چشمامو باز کردم و تو را دیدم عزیزم چقدر خوشگل بودی قبل از من همه تو را دیده بودن واسه اینکه من فشارم یکم رفته بود بالا 1 روز باید تو زایشگاه می موندم هر کسی زنگ میزد ازش می پرسیدم سالمه؟ اونا هم می خندیدن و می گفتن سااالمه و تپل و خوشگل خانم دکتر هم اومد بالای سرم وبهش گفتم می خوام مامانمو ببینم......اونم به پرستارو گفت مامانشو بگید بیاد اونام قبول کردن ولی وقتی خانم دکتر رفت گفتن هیچ کس اجازه ورود به زایشگاهو نداره!! ...
19 مهر 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نوزاد من می باشد